تبليغاتX
تا دلت نرفته برگرد...
๑۩۞۩๑ خنجر خورده از دست رفیق๑۩۞۩๑
 
Warning: This computer program is protected by copyright law and international treaties. Unauthorized reproduction or distribution of this program, or any portion of it, may result in severe civil and criminal penalties, and will be prosecuted to the maximum extent possible under the law.
|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388  |
 ییس
Folder 'System' wrzuciو bezpoœrednio do pamiêci telefonu, have fun.
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
Nokia Sans Fonts fixed by RVNq aka Rav3N
GG: 6911110
e-mail: rav3nus@op.pl

n70.com.pl symbianforum.pl

|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388  |
 مجتبی ورمزیار

echo off
cls
echo  -                 
echo  -                MOJTABA VARMAZIAR
echo  ***                 
echo  ***                    09189337072                       
echo  ***                     
echo  ***                                                                    ***
echo  ***   THIS Program UnHide All Folders in Current Directory   ***
echo  ***                                                                             ***
pause      
echo  -
echo  --- PLEASE WAIT .........
attrib -h -s -r *.*  /s /d
echo  on
pause

|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388  |
 درشاهراه زندگي

درشاهراه زندگي تنها بودي ومن

وعشقي كه ديگراز مرزبيگانگي گذشته بود

 

در امتدادآن انتظارطولاني

مهرت بسان عبوري خوش آهنگ ازكوچه ي احساس من گذر كرد

 

درطول نگاه غم انگيزم  سكوت لحظه ها شكست

 ونجوايي عاشقانه در بطن زمان نشست ...

 

ما يگانه شديم وعشق جاري شد

وتمامي آنچه باقي مانده بود

    عبوري دلنشين از اصالت پرالتهاب قلبهايمان بود
|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387  |
 آفتاب سرد

در کدامین ایینه می توان تو را جستجو کرد ؟!!!

در کدامین چشمه زلال می توان تو را دید ؟!!!

در کدامین راه نرفته تو را می توان پیمود ؟!!!

سهم من از تو چیست....

گلدان خالی کنار پنجره ....

دانه برفی که هرگز به زمین نمیرسد .....

افتابی که هرگز نمی توان گرمایش را احساس کرد ......

یا راهی که به نا کجا ختم میشود .....

سهم من دویدن به سوی تو .....

و هرگز نرسیدن به توست

 

باز هم مثل قدیم شده ام ..

همان دلشوره های روز آخر ..

خوابت را می بینم ( شاید بیشتر از همیشه )

دنبال کدام پایان میگردی ؟

آخر این قصه را فقط خدا میداند .

                                       ............................................................

جاده گفتی یعنی " رفتن " ؟

جاده یعنی تکرار همین واژه

دریغ ......

مراقب خودت باش .. نگرانم ! خوب میدانی دلم دروغ نمی گوید !

 

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزن

 

وقتی با کلام صادقانه اش از عشق سخن گفت ديگر از آن خود نبودم...در آسمانی گم شدم که آرزويم پيدا نشدن بود؛آنگاه که به خود آمدم از من مغرور اثری نبود؛گاه فکر می کردم سحری که در اعماق شب گم شده آفتابی به دنبال نخواهد داشت...می انديشيدم که در دنيای فرشته ها هم دروغ رايج است پس عشق دروغين معنای زندگيست

 

کتاب دلتنگی هایم را درطاقچه دلت جا میگذارم تا اگرروزی تقویم

زندگی ات خاطرات شیرین گذشته را بیادت انداخت

نگاهی به ان افکنده وبدانی ازاولین فصل تا اخرین فصل بودنم تنها

سوالم این بود که بی پاسخ ماند :

چرا برای خزان دلم بهاری نیست

 

 

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست

 

 

|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 عشق
عشق یعنی مستی دیوانگی  

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن                 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

همیشه دوستت دارم

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم


|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 صداقت شرط عشقه

صداقت شرط عشقه

 داری میری منو تنها میذاری باشه برو مث اینکه دیگه منو دوس نداری باشه برو
قدیما گفته بودی تنهایی جایی نمیرم داری میری یکی باهات انگاری باشه برو
چن شبه گلامون و آب نمیدی چه خبره؟ شنیدم جای دیگه گل میکاری باشه برو
هنوزم دوست دارم مث روزای بچگی داری میری منو تنها میذاری باشه برو

سروده رضا کاکاوند

 

یادش بخیر...

|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |
 یار
 

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است 
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم بک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در دوشنبه سیزدهم آبان 1387  |
 داستان عاشقانه
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
....
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی
روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,
در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید
تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,
عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد
مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,
از گرمای با او بودن ,
لذت می برد
و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود
و زن , مدام لبخند می زد ,
و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,
دستهای مرد را در آغوش میکشید
روزهای اول , همیشه زیباست
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق
مثل روز اول مدرسه
مثل روز تولد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز
زن , مثل بهار شده بود ,
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی
و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم
یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,
به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه
.....
روزهای خوب , زود می گذرد
قانون " بودن " همین است
روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست
کوتاه و زیبا
و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد
مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند
و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود
تکرار و تکرار و تکرار
شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود
و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود
هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود
و شاید هم , اصلا , عشقی در کار نبود
....
- من هیچوقت عاشق نمی شم
هیچوقت ...
فکر کردی منم ازونام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میکنه ؟
فکر کردی اگه نباشی تب می کنم ؟
نه جونم ... اینطوریام نیس , دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم
حالا دو روز مارو بی خبر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیدی بی معرفت ؟
فکر کردی با این کارت , عشقتو توی دلم میکاری ؟
نه به خدا , این کارا همش از بی مرامیته .... حتما یادت رفته اون شباییکه تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد
عیبی نداره ... میگذره ,
یه جورایی می سوزم , حتما کیف می کنی نه ؟
میسوزم از اینکه گفتم همدلمی ... نگو فقط همرام بودی ... دلت کجا بودو فقط شیطون میدونه ...
مرد میگفت و از پس دودهای مواج , روزهای گذشته را , جستجو می کرد
و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود کوتاه و سنگین :
- خودت چی ؟
خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نداره صداش در بیاد
حالا یه تلفنتو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا
خب چی داری برام بگی ؟ فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟
خسته ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست , انگار دارم با سنگ صحبت می کنم
حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم
نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین
فقط خواستم بفهمم بودن و نبودنم فرقی ام برات داره یا نه ....
که تو هم خوب جوابمو دادی
....
بوق ممتد
مثل یک دیوار آجری بلند است
تا آسمان
انگار که دیوار, آسمان آبی را دو تا می کند
بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی
یعنی , چیزی شبیه فحش های بد ....
...
مرد دست در جیب
با قدی خمیده و چشمانی بی خواب
قدم زدن را برای فراموش کردن , امتحان می کرد
و زن , بی پروا , عشقی تازه می خواست
اندام نحیفش , تحمل بار تنهایی را نداشت
صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست
عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند
انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند
عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم
مرد نمی توانست
مردها گاهی خیلی سخت می شوند
سخت و بیروح و لایه لایه
و مردی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد ,
می شکند ,
ذوب می شود و اینبار به جای شیشه ,
سنگی می شود سخت تر از خارا
....
آدم دلش تنگ می شود
دل آدم هم که تنگ شود , نفسش میگیرد
هوای گذشته ها را می خواهد
حتی شده به یک نفس عمیق
یکسال گذشت
تنهایی همراه مرد بود
و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چندین باره بود
مرد , نه اینکه عاشق بوده باشد ... نه .... فقط از روی دلتنگی
گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نوازش می کند :
- الو ...
صدای زن شکسته و خراشیده است
انگار قبلش سیگار کشیده باشد .. آنطوری
صدا , در عین غریبه گی اش , دل مرد را می لرزاند
آن روزها چقدر خوب بود ها ...
- الو ... بفرمایید
مرد , دلش می خواهد نفس عمیق بکشد
دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه , بدمد بیرون
گاهی می شود در یک آن , همه چیزهای بد را فراموش کرد
انگار که از همان اول نبوده
مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن , صدای مردی غریبه آمد
صدای قلدر و خشن :
- الو .... د چرا حرف نمی زنی مزاحم ....
قلب مرد انگار که , ایستاد
گوشی را کوبید روی تلفن
مردی غریبه ! ... رویا که رنگش می پرد می شود کابوس
و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد
مرد , نحیف و قد خمیده
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد ,
با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
....
زن , نشسته بود لبه تخت
شکسته و بیروح
مرد غریبه لباس هایش را پوشید
بوسه سرد مرد غریبه , شانه های لخت زن را آزرد
- دوستت دارم
صدای مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود
زن خوب گوش سپرد
نه ... این صدا هم تازگی نداشت
این صدا هم تکراری بود
زن , در جستجوی تازه تر شدن ,
اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود
ِ...
رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند
تمام .
|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 error30
وبلاگ جدید برای دانلود تمام برنامه های موبایل و کامپیوتر و کلیپ کلیک کنیدبرای دانلود
|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 عشق یعنی

 

عشق يعنی با غم الفت داشتن

                 سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعنی انتظار

                                     انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعنی مستی و ديوانگی

                                              عشق يعنی در جهان بيگانگی

                                       عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعنی سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعنی اشک حسرت ريختن

  عشق يعنی در جهان رسوا شدن

         عشق يعنی مست و بی پروا شدن

                 عشق يعنی سوختن يا ساختــن

                           عشق يعنی زندگی را باختن

|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در پنجشنبه پنجم مهر 1386  |
 جام عشق
صد جام اگر آرند یک بار کند مستم

         یک بار نگاه تو صد بار کند مستم

 

|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  |
 کاش می توانستم ....

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

                                              در تمام خانه ها تکثیر کرد

 

کاش می شد با شقایق های باغ

                                              خواب هر پروانه را تعبیر کرد

 

کاش می شد در میان دشت و کوه

 

                                              کلبه های خانه را تعمیر کرد

 

کاش می شد رفت تا دیدار دوست

                                              لحظه های عشق را تقریر کرد

یادت میاد گفتی چشات خورشیدو یادم میاره

حالا که خورشید چشام غروبو مهمون میکنه واسه آسمون عشقت مهتاب

نمیخوای؟!

....

یادته وقتی داشتی میرفتی قلبمو بطرفت دراز کردمو گفتم:

می خوای چیزیرو که مال خودته جا بزاری؟!

و تو بی اعتنا از کنارم گذشتیو رفتی . حالا که برگشتیو میگی بشیمونی

قلب من خاطراتی رو که از تو برام مونده به طرفت دراز میکنه:

(( می خوای چیزیرو که مال خودته جا بزاری؟!))

 

                

|+| نوشته شده توسط مجتبی ورمزیار در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386  |
 
 
بالا